تبليغاتX
بی خداحافظ

به نام خداوند بزرگ

 

قصه را ساختم بايكي بود ويكي نبود قصه هايم...

 

من شادي كردم به اغاز شما وشمارفتي در جشن شادي من

 

من پازل رفتنتان را بهم ريختم همه چي بر هم ريخت...

 

خاطره ها گم شدند ودر تكه هاي پازلم نا پيدا شدند..

 

تكه هاي پازلم راكنار هم گذاشتم وسرم را روي زانوانم گذاشتم ونگاهشون كردم..

 

چشمهاي من، بامردمك سياهي رادر اغوش دارند تكه هاي پازل را دنبال ميكنند...

 

وحالا من به ياد ميارم تمام لحظه هاي اين خاطره ها را

 

 از شروع يك اغاز تا پايان تلخ يك رفتن...

 

از سلامي كه شايد داغي ان را با سردي رفتنتان سرد كرديد...

 

از نگاه خيس تمام خاطره ها ساختم رويايي اجراي شما...

 

من قطره قطره اشك هايم را دراغوش دستهايم رها كردم

 

 تا دستهايم حس كند شوري اشكهاي خاطره را...

 

قطره هاي اشكهايم روي پازل ريخته ميشود ومن دوباره پيدا ميكنم

 

 پس ميسازمش

 

باچشمهاي بسته ميسازمش وفقط دستهايم

 

 كه شوري خاطره راحس كرده انها را كنار هم ميگذارد...

 

چشمهايم راباز ميكنم من ساختمش، من پازل خاطره ها راساختم

 

 وحالا اشكهايم راراحت برروي اين پازل رها ميكنم...

 

گرماي تابستان را به گرماي اجراي فرزاد حسني پيوند خواهم زد...

 

اين بود پازل خاطره هايم...

 

اين پازل شد فرزاد حسني واين اشكها انها راساخت..

 

.اشكهاي شبيه يك حس مبهم حس خاطره هايم...

 

فرياد ميزنم خداحافظ همين حالا خداحافظي اين بارم طعم يك سلام است

 

سلام اغاز ؛من اغاز كردم من ساختم

 

من كوله پشتي را به شكل فوق العاده ي در ذهنم ساختمش

 

تا درگرماي تابستان بهانه اي باشد براي التيام زخم خاطره هايم...

 

اقاي فرزاد حسني يگانه اجرا تا به ابد موفق باشيد

 

چه من در قاب تصويرشمارا ببينم وچه نبينم از شما ميراث بردم خاطره هايتان را...

 

موفق باشيد ستاره ي من

 

                                                               رويا

 

 

 

 

درگيرم كنار دشنه عطش گرفته شب

 

درگيرم كنار تاريكي گره خورده با نگاهم

 

نه ستاره مي شناسم  نه شراره

 

نه ماه مي شناسم نه آه

 

مبهوت تو هياهو

 

مبهوتِ مبهوت

 

تو كجايي عزيزكم؟

 

تو كجايي؟..............

 

كه ترانه رو نشونه ببري به شب پره هاي ستاره نما

 

كجايي؟

 

كه رو كني دست ماه و واسه ابرها

 

كجايي؟

 

كه هامون كني كوير ها رو بي صدا

 

كجايي؟؟؟

 

امروز

دستهام ، نگاهم

 

همه تورو كم دارند

 

هم درگيرم  و هم مبهوت

 

پرپر شدنم پيشكش ...............

 

به رنگ سياه چشمام

 

به اشكاي حلقه زده رو صحن چشمات

 

به ترانه هاي نشكفته و بي صدات

 

من هيچ!!!

 

آينه رو بهونه گير نكن

 

خسته ام از بس كه رو خواهش ها

 

چشمام و بسته ام

 

خسته ام !!!!!!!

 

كجايي پس؟؟؟...............كجايي؟؟؟

                                             منصوره یزدی

 

 

سلام دوستان گل و مهربانم

امیدوارم حالتون خوب باشد.

تولد دوست نازنینم و نویسنده جدید وبلاگ که از مردادماه با ما همکاری خواهد

کرد و جای من می نویسد را تبریک می گویم.

این نویسنده کسی نیست جز مهران عزیزم

مهران جان تولدت مبارک برایت آرزوی سلامتی می کنم.

تولدت مبارک...

دلم برای فرزاد حسنی نازنینم هم تنگ شده...

به زودی با بهترین برنامه ها وبلاگ را اداره خواهیم کرد و امیدوارم شما

دوستان نازنینم نیز به ما کمک کنید تا بتوانیم همیشه بهترین باشیم.

سلام به شما...سلام به ایران...

سلام به کوله پشتی ما...سلام به فرزاد حسنی

سلام به عشق...سلام به میلاد ...عشق...عشق...

و با دلی عاشق و شکسته و گریان خواهم گفت:

بچه ها دوستتان دارم.

دلم می خواهد برایم دعا کنید.

بار دیگر تولد مهران عزیزم را تبریک می گویم.

Roseبه امید دیدار Rose

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 6:10  توسط نصیبه کریمی  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:51  توسط نصیبه کریمی  | 

 

Farzad Hasani

 

>>>فرزاد حسنی<<<

 

ولی لک لک گریههام 

روی دستان شیشه

ماسیده بود

من بر روی این تیرگی

دنیا را چنگ زدم

ولی باز هم درد

من و شیشه

یکی بود

این بار صورتم

روی شیشهها ماسید

حالا که پلک میزنم

مژههایم شیشه رفتنت

را جارو میکند

غبار جای هر چه که

میدیدم را گرفته

غبار شیشه

من را در تو

تو را در جاده

و جاده را در چشمان

من گم کرد

کاش امشب دستان

شیشه اشکهایم

را میدزدید

تا دنبالش بگردی

ای کاش

دنبالم بگردی

 

:

:

:

 

Nafis

 

>>>نفیس<<<

 

:خواب...

 

میخوام چشم سکوتو کور کنم تا

دوباره قصهمون از من شروع شه

ولی شب گریهها امون نمیدن

میخوان آغاز قصه از تو باشه

همون جایی که شب رو پوست این شهر

لالایی مینوشت با خط بارون

تو قاب پنجره پاشیده میشه

یه تصویر از من گیج و پریشون

یه تصویر از نگاه مهربونت

تو قالب خالیه رویای سردم

نمیدونم کجا از دستم افتاد

همون عکسی که دنبالش میگردم

همون جایی که دل دل میزنم من

تو رو میبینمت اما چه ساده

هنوزم با منی همعطر دستام

هوای مه رده...بارون...یه جاده

یه کلبه از تن ویرونۀ من

حریم امن آغوش تو میشه

تو آوار شب  دلدادگیها

پناه اون نگاه رو به رو شه

یه سفره از ترانه تا دلامون

یه پل از قاصدک تا قلب عاشق

یه جرعه از هوای بیقراری

یه قصه توی دست خیس قایق

تموم اونچه دنبالش میگردی

میون خلوت ما پیدا میشه

یه عکسی از تو و یاد گذشته

یه بوسه،بی صدا از پشت شیشه

تو قاب پنجره پاشیده میشم

مث زنگ نگاهت تو نگاهم

بازم بیدار شدم از خواب چشمات

واسه رویای بعدی چش به راهم

 

:

:

:

 

Mohsen Chvoshi

 

>>>محسن چاووشی<<<

 

:تویه شهری که تو نیستی

 

آرزومه که یه لحظه

روبروی من بایستی

آخه قلبم نگرونه

تویه شهری که تو نیستی

یا خیال کن آدمای

همه دنیا تویه شهره

تویه شهر بی تو اما

دل من با همه قهره

تویه شهری که تو نیستی

همه جا رو غم گرفته

هر کجا رفتی صدام کن

عزیزم دلم گرفته

شدم اون غریبهای که

تو نباشی نمیارزه

دارم از نفس میافتم

مث یک گیاه هرزه

 

:

:

:

 

Mohsen Yeganeh

 

>>>محسن یگانه<<<

 

:سرتو بالا بگیر

 

سرتو بالا بگیر

تا هنوز دیر نشده

تا دلم زیر فشار

قصهها پیر نشده

سرتو بالا بگیر

من تحملم کمه

تو دلم به حد کافی

پر غصه و غمه

سرتو بالا بگیر

من کنارتم هنوز

چی آوردن به سرت

که مینالی شب و روز

من خودم اینجا غریبم

جز تو هیچکیو ندارم

گل من تحملم کن

که یه کم دووم بیارم

تو لحظههای دلگیر

این تو خاطرت بمونه

که هنوز یه قطره اشکت

زندگیمو میسوزونه

 

:

:

:

 

Reza Sadeghi

 

>>>رضا صادقی 25 مردادماه تولدت مبارک<<<

 

روز ميلادت اگر امروز است
روز ميلاد مبارک بادت…

 

 

:میخوام تو رو...

 

میخوام تو رو که باشی

جون بدی تا نمیرم

عزیز هم ترانه

تو واژههات اسیرم

میخوام تو رو که باشی

تو دم دم نفسهام

تو لحظههای دورم

محکم بگیری دستام

میخوام تو رو که باشی

حتی اگه نباشم

حتی اگه تو رویات

خیال رفته باشم

میخوام تو رو که باشی

گم بشی تو وجودم

حتی وقتی نبودی

من عاشق تو بودم

از من بخواه که باشم

کم نیارم تو دستات

پرپر بشم تو حس

خواب لطیف چشمات

از من بخواه که باشم

بودنی رنگ موندن

حست کنم تو رگهام

عین ترانه خوندن

از تو میخوام که باشی

باشی و باشه یاور

تو لحظههام بمونی

تا دم دمای آخر

از تو میخوام که باشی

تا که ترانه باشه

اگه یه روز بمیرم

رو شونه تو باشه

 

 

. آهنگسازوخواننده ؛ رضاصادقی

. ترانهسرا ؛ رضاصادقی

. تنظیمکننده ؛ مهران خالصی

 

 

رضـــــــا عــزیــــز 

 

آهنگ صدایت دلنوازترین صدای زندگیمان است

 

و بدان که ؛ 

 

" نصیبه و قاصدک و بی خداحافظ دوستت داریم "

 

:

:

:

 

 

نگاه کن چگونه دست تکان میدهم

گویی مرا برای وداع آفریدهاند

     " نصرت رحمانی "

 

 

>>>بیاد مرحوم خسرو شکیبایی<<<

 

28 تیرماه 1387 روزی که "خسرو شکیبایی" بر اثر سرطان کبد درگذشت.

 

کوچ سرزمینی دیگر !

واژه گنگ "تسلیت" نه تسلای بازماندگان که گویای نقصی سفر رفتگان است

به سرزمینی دیگر مرکب غوغایی برای آن پدر که "خلوصی" داشت

و مسافر عاشق بود تا با فرش سلیمانی به ارباب ابدیت بپیوندد.

اشک تلخی که بر گونۀ فرزندان بر مزار پدر نشسته جاری است.

گشته آئینهای تا صورتگر "حزن" یاران دلشکسته از غم فراق باشد!

با تو هم دردم؛

بد که پیام دوست مرهم ناچیزی باشد به آن زخم عمیق دل!

 

:

:

:

 

>>>بیاد مرحوم حسین پناهی<<<

 

...و کسی نمیداند "حسین پناهی" دقیقا چندم مرداد مرده است.

14 مردادماه 1383 روزی که میگویند "حسین پناهی" حدودا در آن مرده است!

به تقویم نگاه کن،چهار سال بی پناهی گذشت.

 

...پس آغاز میکنیم؛

"سرگذشت مردی را که هیچکس نبود،

با این همه تو گویی اگر نمیبود،

جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود."

و قبل از آن؟

"این سرگذشت کودکیست که به سر انگشت پا،

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسید ."

این سرگذشت مردیست که میخواست به کودکیاش برگردد،

کفش برگشت برایش کوچک بود،

در جاده ماند و...مرد.

چه آسان از مرگ خود مینویسد، "حسین پناهی"

*

*

برای تو مینویسم،حسین،باز هم منم.

با طعم گس دلتنگی و رنگ زرد تنهایی و بوی یاس آور

غربت و فریاد کر کنندۀ سکوت.

همانی که همیشه سر چهارراهها میایستد و همه دیوانه میخواندنش.

چون نمیفهمند که مرا.

عشق شکست و شکست خوردههای عشق،

مثل فرشند که هر چه بیشتر پا بخورند صمیمیتر میشوند.

من همانم که هیچکس به چشمهای به خون نشستهاش زل نمیزند،

چون میترسند خواب پریشان شود.

شاید بدانی خون گلهای پر پر شدۀ احساس،

چشمان مرا سرخ کرده است.

"حسین" عزیز!

در مرگ باورها،چشمهای من بارانی شدهاند.

پس به قبرستان شهر سوق میآیم و درد خود را به دادگاه تو میآورم.

افسوس که فقط چگونههای کنار مزارت،

به حرفهای من گوش میدهند و مرا میفهمند.

 

:

:

:

 

>>>تقدیم به مسافرانی که به ابدیت رفتند...<<<

 

آن زمان که آسمان آبی آبیست و زمین فرشی از گلبرگها و سبزهها دارد،

درختها مملو از شکوفههای رنگیاند،

پروانهها میرقصند و جویبارها ترانۀ شادی را ترنم میکنند،

دلم هوایتان را میکند؛

ای مسافران،

آیا فرصتی هست تا دوباره ببینمتان؟

دلم میخواهد لحظهها متوقف بمانند و زمان جلو نرود شاید دل مهربانت یادم بکند

و مرا از انتظارهای خسته کننده و رنجآور رهایی بخشد.

حالا بگوئید برای دیدنتان از کدام کوچه بیایم؟!

 

" یادشـــــان گــــرامی "

" روحشـــان شــــــــاد "

 

:

:

:

 

>>>17 مردادماه روز خبرنگار<<<

 

روزها میگذرد. اين عمر توست كه همچون برگ درخت میريزد و ...

و تو در كشاكش زندگی دلخوش به اينی كه بسياری حسرت عنوان تو را میخورند!
حسرت در ذات آدمی است اما...

به هر كه میرسی؛

وقتي تو را میشناسد هنگامی كه متوجه میشود با خبرنگاری هم صحبت شده

كه بارها مطالب او را میخوانده است...

خبرنگاری كه هربار مطالب او را از مقابل چشم خود میگذرانده به نوع نگارش او

در ذهن خود ابراز علاقه میكرده است و هر بار در اين لوكيشن حسرت قرار میگرفته است؛

فيلمی را بر پرده اكران میبرده كه طی آن خود را به عنوان

نقش اول آن به جای خبرنگار محبوب خود میديده است؛

بغض در گلويت فرياد زنان چكامه میسراید كه به راستی چرا

" آواز دهل از دور خوش است؟ "

دوست داری در آن لحظه بر روی خط ذهن حسرت كش خواننده مطالبت بروی

و با بيرون كردن او از پرده اكران خيال خام او فرياد بزنی:

" اين سوی سيم و آن سوی پرده خبری نيست "

اما...

اما در همان لحظه مخاطبت؛

همان صاحب ذهن حسرتكش به عنوان تو دستش را به سوی تو دراز میكند و میگويد:
" روزت مبارک خبرنگار!!! "

...و اينجاست كه تو اشک در چشمت و بغض در گلويت جمع میشود تا با خود اميدوارانه بگويی:
" از اين خوان به ظاهر گسترده و از آن طبل تو خالی ؛ همان آواز از دور خوش دهل تو را كافيست "
پس با تمام كمیها و كاستیهای شغل ارزشمند خبرنگاری به تمام همكاران عزيزم میگويم:
*روز خبــــــرنگـــار مبارکــــــ *

 

>>>><<<< 

>>>><<<< 

 

هیشکی نمیتونه بفهمه

که دلم از چی گرفته

هیشکی نمیتونه بفهمه

که صدام از چی گرفته

هیشکی نمیمونه تا با من

توی راهم همسفر شه

آخه میترسه که با من

با دل من در به در شه

 

^^^^^^^

^^^^^^^

 

با سکوت میروم بی صداتر از همیشه

و در بیکران آبی واژهها،غرق میشوم.

شاید بهاری بیاید و استخوانهای سوختهام جوانه بزند!

 

__________________________________________

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 6:24  توسط نصیبه کریمی  |